بسم الله...
17 شهریور 1389
خانه  .  وبلاگ  .  کتابخانه  .  مقاله‏ها  .  داستان‏ها  .  درباره ما  .  تماس با ما http://www.seapurse.net/  
صفحه اصلی 
کتابخانه مجازی 
blog.php 
بنیاد مقالات سایت گرداب 
داستان‏های کوتاه 
اربابان قلم 
از نگاه دیگران 
پیوندهای سایت گرداب 
ارتباط با گرداب 
فهرست‏های ویژه
کتاب‏های موبایل
کتاب‏های نیازمند خطایابی

خبرنامه سایت گرداب
ثبت نام در خبرنامه
لغو عضویت
قوانین ما در حفظ اسرار شما
Google Page Rank

چند لینک تصادفی
کتاب نیوند
طاعون
باشگاه اندیشه
سید محمد خاتمی
دکتر سید عطاءالله مهاجرانی
پدرام بارانی
مغاک
تورجان
مجله اینترنتی سرای فکر آزاد
دکتر عبدالکریم سروش
حصار خاموش
«مشاهده همه لینک‏ها»

آمار هفته اخیر
این صفحه: 1
کل سایت: 4021



آن‌چه که ما خواسته‌ایم! 14 بهمن 1385
1072 بازدید
 


نسخه قابل چاپ (بدون عکس)
...آن‏قدر ضعیفیم که جز گریه نمی‏توانیم و بعد تصور می‏کنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک می‏آید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه می‏کنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب.

و امروز و در این لحظه، درست همان لحظه‏ای است که باید نیایشی انجام شود و همان لحظه‏ای است که نمی‏دانیم چه باید بگوییم و چه‏گونه باید بگوییم و با چه رویی باید بگوییم و مگر ما همان نیستیم که گناهانی را با وقوفی که بر خطا بودنشان داریم و از هزار جنبه‏ی علمی و مذهبی و عقیدتی و روان‏شناسی و جامعه‏شناسی و تاریخی، به‏تر از هر کس دیگری می‏توانیم در ردّ آن‏ها سخن برانیم و بنویسیم، درست همان‏ها را انجام می‏دهیم و گاهی نگران می‏شویم که چرا حضوری نیست و حالی نیست که نیایشی انجام شود و اشکی درگیرد و اینک که حالی هست و حضوری هست و پس از نخستین روز رمضان و نخستین روزه‏یسال و در حالی که ساعاتی به غروب مانده است و در حالی که در تنهایی خودمان غوطه‏وریم، ناگهان، و بله، درست ناگهان، حالمان چنان دگرگون می‏شود که ادامه‏ای در کار نیست. در کتابی که می‏خوانیم، به جمله‏ای بر می‏خوریم. حکایت از شلوغی جمرات است و آرامش پس از آن و درست وقتی به کلمه‏ی آرامش می‏رسیم، فوران اشک است که بر چشم می‏تازد. توجهی نمی‏کنیم و ادامه می‏دهیم. صدای موسیقی بلند است و این همان موسیقی حرام است و همان صدای مغنی که می‏گویند آتش به حنجره‏اش می‏کنند و می‏خواند که روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. آتشی است که بر آتشی زده می‏شود. دلی است که افروخته می‏شود و چشمی است که نمی‏خواهد به تصویر جغد روی دیوار کابین و به نوشته‏های کتاب خیره شود و مغزی که همه‏ی این‏ها را می‏خواهد و جز این نمی‏خواهد و موسیقی دست‏بردار نیست و می‏گوید و می‏خواند که از کجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود به کجا می‏روم آخر ننمایی وطنم... چشم را می‏بندیم. کتاب را رها می‏کنیم. از صندلی بلند نمی‏شویم که مبادا حال بگریزد. مانده‏ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا. یا چه بودست مراد وی از این ساختنم. صندلی را به عقب می‏دهیم و با چشمان بسته، خود را به موجی می‏سپاریم و اشک یاری می‏کند و صدایی می‏آید. نه به خود آمدم این‏جا که به خود باز روم. آن که آورد مرا باز برد در وطنم. و فریاد که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک. چند روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم. و گناهانی که از ایشان گفتم ناگهان هم‏زمان با کلمه‏ی «مرغ باغ ملکوت»، هجوم می‏آورند و افسوس که هرگز نمی‏توان هم‏‏زمانی‏ها را نوشت. و حالا که وقت این حرف‏ها نیست. وقت نیایش است و قرآن را باز می‏کنیم. نجم می‏آید و می‏گوید که مصاحبت دیوانه نیست و وحی به او رسیده است. چیزی نمی‏فهمیم. کتاب را می‏بندیم. باید نیایش کنیم. با چه رویی؟ خجالت می‏کشیم. جغد هم‏چنان عصبانی است و تصویرش از روی دیوار مقابل میز، خیره و عصبانی می‏نگرد. در این قفس تنگ تنهایی و زندگی‏ای که به شکنجه‏ای شبیه است و ساعاتی پیش از غروب و افطار و تن گناه‏کار، چه داریم که به خدا بگوییم؟ چه می‏خواهیم؟ شرم داریم که بگوییم چیزی می‏خواهیم. این‏ها را یک بار خواستیم و او داد و مصرّانه و متعمدانه از دستشان دادیم. اینک روی آن را نداریم که دوباره بخواهیم. و این درست همان روزهایی است که با خود سر جنگ داریم و عقلمان حضور خدا را گاهی کم‏رنگ می‏کند و دلمان فراموش می‏کند و حواسمان عصیان می‏کند و این پروردگار است که وجود مهیب و مهربانش را ناگهان در جلوی چشمان ما می‏آورد و به هر سو که می‏نگریم، می‏بینیم و آن‏قدر ضعیفیم که جز گریه نمی‏توانیم و بعد تصور می‏کنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک می‏آید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه می‏کنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب.

و هنوز نمی‏دانیم چه بخواهیم و با این حال چه کنیم. صبر می‏کنیم تا خودش از دست برود. مثل همه‏ی چیزهایی که از دست می‏دهیم!!!
...


آن‏چه را که احتمالاً خواندید، در دفتر دم‏دستی‏ام نوشته‏ام و تاریخ 3 / 7 / 85 را پایش درج کرده‏ام.
اواسط اردیبهشت ماه امسال (که گویا عددش 1385 است)، بر کشتی ایران‏طیفوری سوار شدم و اوایل دی ماه همین امسال (با همان عدد)، از آن پیاده شدم.
با این حساب، هم‏اکنون بیش از یک ماه است که من دریا نیستم و در تمام این مدت، هر روز دلم می‏خواست بیایم و یک حالی به این وامانده (که قدما می‏گویند وبلاگ) بدهم. طبعاً مشکلات بسیار زیادی در راه پر کردن یک وبلاگ وجود دارد و مهم‏ترین این مشکلات، نداشتن حوصله است. اگر آدم وقت کم داشته باشد، معمولاً درست ازش استفاده می‏کند و وای به روزی که خیال کند وقت به اندازه‏ی کافی هست.

فلسفه‏بافی نکنم...

الآن باید علی‏القاعده و علی‏الوظیفه، شهادت سالار شهیدان را تسلیت بگویم. امّا از آن‏جا که نباید در عالم سیاست وارد شد، مجبورم خودداری کنم. چه ربطی دارد؟ ربطش را در خبرهای همین روزها بجویید. دوازدهم بهمن ماه، که هنوز شب سوم امام نشده، رسانه‏ی ملی با افتخار برگزاری هم‏زمان جشن‏های ملی دهه‏ی فجر را اعلام کرد. به تأکید مکرر بر کلمه‏ی «جشن» اکتفا نکردند و موسیقی‏های شاد انقلابی هم به گوش ما رساندند و شهرداری هم در این روند، اقدام به چراغانی کردن کوچه خیابان‏ها کرده است. جلوی روی اخبارگوها هم که دسته‏های گل گذاشته‏اند. و همه‏ی این‏ها در حالی است که این رسانه‏ی ملی، همان رسانه‏ی ملی است که در تمام این سال‏ها، الهه‏ی عزا و عزاداری بوده و خواهد بود و فعلاً مصلحت حکم می‏کند که امام حسین کمی صبر کند تا بعد از این ده روز....

بگذریم که: سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...

 X

نسخه قابل چاپ (بدون عکس)
    4 سال پیش
مرضیه شفیع خانی ا : همان اشک که گاه خاین می نامیش و نشانه جنایت ؛ افسوس که شاید تنها گریزگاه این دل خسته و سرگشته ماست . در این دنیای پلید و زیبایی های مفقود شده شاید که همین نیز غنیمت باشد .
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
از وبلاگتون و کتابخونه پربارتون واقعا ممنون .همشون عالی هستند .
مطالب مرتبط:
ما را در یافتن مطالب مرتبط، راهنمایی کنید.

پیشنهاد لینک مطالب مرتبط:
تازه‏ترین‏ها:
[جدید] قرآن! من شرمنده‏ی تو ام
[مقاله]
روشن‏فکر مُرد، زنده‏باد روشن‏فکری
[دیگران]
وجدان بیدار
[کتاب]
پاپا، پدر من
[کتاب]
استاد عشق
[کتاب]
چرا باید آثار سروش را نخوانیم؟
[دست‏نوشته]
اندیشه‌نگاری اندیشمندان معاصر
[دیگران]
چرا اخلاق رقابت لازمه طبقه سیاسی است؟
[مقاله]
کسروی چه می‏گوید
[دست‏نوشته]
کاشت موی طبیعی
[کتاب]
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
درباره این دست‏نوشته با ما سخن بگویید:
نام:
ایمیل:
وب:
پیام:
  به صورت خصوصی ارسال شود
 
+ نشانی ایمیل الزامی نیست و هرگز هم در سایت منتشر نخواهد شد. (قوانین ما در حفظ اسرار شما)
+ پیام‏هایی را که به این دست‏نوشته خاص مربوط نیستند، اینجا ارسال فرمایید.
 
پیام‏های شما
همکاری با گرداب
یاران گرداب
راهنمای استفاده
درباره ما
سایت گرداب، یک پایگاه کاملاً شخصی است و نقل و برداشت از کلیه مطالب موجود در آن، بلامانع است.
rss.xml