|
...آنقدر ضعیفیم که جز گریه نمیتوانیم و بعد تصور میکنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک میآید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه میکنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب. |
|
و امروز و در این لحظه، درست همان لحظهای است که باید نیایشی انجام شود و همان لحظهای است که نمیدانیم چه باید بگوییم و چهگونه باید بگوییم و با چه رویی باید بگوییم و مگر ما همان نیستیم که گناهانی را با وقوفی که بر خطا بودنشان داریم و از هزار جنبهی علمی و مذهبی و عقیدتی و روانشناسی و جامعهشناسی و تاریخی، بهتر از هر کس دیگری میتوانیم در ردّ آنها سخن برانیم و بنویسیم، درست همانها را انجام میدهیم و گاهی نگران میشویم که چرا حضوری نیست و حالی نیست که نیایشی انجام شود و اشکی درگیرد و اینک که حالی هست و حضوری هست و پس از نخستین روز رمضان و نخستین روزهیسال و در حالی که ساعاتی به غروب مانده است و در حالی که در تنهایی خودمان غوطهوریم، ناگهان، و بله، درست ناگهان، حالمان چنان دگرگون میشود که ادامهای در کار نیست. در کتابی که میخوانیم، به جملهای بر میخوریم. حکایت از شلوغی جمرات است و آرامش پس از آن و درست وقتی به کلمهی آرامش میرسیم، فوران اشک است که بر چشم میتازد. توجهی نمیکنیم و ادامه میدهیم. صدای موسیقی بلند است و این همان موسیقی حرام است و همان صدای مغنی که میگویند آتش به حنجرهاش میکنند و میخواند که روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. آتشی است که بر آتشی زده میشود. دلی است که افروخته میشود و چشمی است که نمیخواهد به تصویر جغد روی دیوار کابین و به نوشتههای کتاب خیره شود و مغزی که همهی اینها را میخواهد و جز این نمیخواهد و موسیقی دستبردار نیست و میگوید و میخواند که از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم... چشم را میبندیم. کتاب را رها میکنیم. از صندلی بلند نمیشویم که مبادا حال بگریزد. ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا. یا چه بودست مراد وی از این ساختنم. صندلی را به عقب میدهیم و با چشمان بسته، خود را به موجی میسپاریم و اشک یاری میکند و صدایی میآید. نه به خود آمدم اینجا که به خود باز روم. آن که آورد مرا باز برد در وطنم. و فریاد که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک. چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم. و گناهانی که از ایشان گفتم ناگهان همزمان با کلمهی «مرغ باغ ملکوت»، هجوم میآورند و افسوس که هرگز نمیتوان همزمانیها را نوشت. و حالا که وقت این حرفها نیست. وقت نیایش است و قرآن را باز میکنیم. نجم میآید و میگوید که مصاحبت دیوانه نیست و وحی به او رسیده است. چیزی نمیفهمیم. کتاب را میبندیم. باید نیایش کنیم. با چه رویی؟ خجالت میکشیم. جغد همچنان عصبانی است و تصویرش از روی دیوار مقابل میز، خیره و عصبانی مینگرد. در این قفس تنگ تنهایی و زندگیای که به شکنجهای شبیه است و ساعاتی پیش از غروب و افطار و تن گناهکار، چه داریم که به خدا بگوییم؟ چه میخواهیم؟ شرم داریم که بگوییم چیزی میخواهیم. اینها را یک بار خواستیم و او داد و مصرّانه و متعمدانه از دستشان دادیم. اینک روی آن را نداریم که دوباره بخواهیم. و این درست همان روزهایی است که با خود سر جنگ داریم و عقلمان حضور خدا را گاهی کمرنگ میکند و دلمان فراموش میکند و حواسمان عصیان میکند و این پروردگار است که وجود مهیب و مهربانش را ناگهان در جلوی چشمان ما میآورد و به هر سو که مینگریم، میبینیم و آنقدر ضعیفیم که جز گریه نمیتوانیم و بعد تصور میکنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک میآید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه میکنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب.
و هنوز نمیدانیم چه بخواهیم و با این حال چه کنیم. صبر میکنیم تا خودش از دست برود. مثل همهی چیزهایی که از دست میدهیم!!!
...
آنچه را که احتمالاً خواندید، در دفتر دمدستیام نوشتهام و تاریخ 3 / 7 / 85 را پایش درج کردهام.
اواسط اردیبهشت ماه امسال (که گویا عددش 1385 است)، بر کشتی ایرانطیفوری سوار شدم و اوایل دی ماه همین امسال (با همان عدد)، از آن پیاده شدم.
با این حساب، هماکنون بیش از یک ماه است که من دریا نیستم و در تمام این مدت، هر روز دلم میخواست بیایم و یک حالی به این وامانده (که قدما میگویند وبلاگ) بدهم. طبعاً مشکلات بسیار زیادی در راه پر کردن یک وبلاگ وجود دارد و مهمترین این مشکلات، نداشتن حوصله است. اگر آدم وقت کم داشته باشد، معمولاً درست ازش استفاده میکند و وای به روزی که خیال کند وقت به اندازهی کافی هست.
فلسفهبافی نکنم...
الآن باید علیالقاعده و علیالوظیفه، شهادت سالار شهیدان را تسلیت بگویم. امّا از آنجا که نباید در عالم سیاست وارد شد، مجبورم خودداری کنم. چه ربطی دارد؟ ربطش را در خبرهای همین روزها بجویید. دوازدهم بهمن ماه، که هنوز شب سوم امام نشده، رسانهی ملی با افتخار برگزاری همزمان جشنهای ملی دههی فجر را اعلام کرد. به تأکید مکرر بر کلمهی «جشن» اکتفا نکردند و موسیقیهای شاد انقلابی هم به گوش ما رساندند و شهرداری هم در این روند، اقدام به چراغانی کردن کوچه خیابانها کرده است. جلوی روی اخبارگوها هم که دستههای گل گذاشتهاند. و همهی اینها در حالی است که این رسانهی ملی، همان رسانهی ملی است که در تمام این سالها، الههی عزا و عزاداری بوده و خواهد بود و فعلاً مصلحت حکم میکند که امام حسین کمی صبر کند تا بعد از این ده روز....
بگذریم که: سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...
X
|
| |
|
4 سال پیش
مرضیه شفیع خانی ا
:
همان اشک که گاه خاین می نامیش و نشانه جنایت ؛ افسوس که شاید تنها گریزگاه این دل خسته و سرگشته ماست . در این دنیای پلید و زیبایی های مفقود شده شاید که همین نیز غنیمت باشد .
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
از وبلاگتون و کتابخونه پربارتون واقعا ممنون .همشون عالی هستند .
|
|
|
| |
|
 |
|
|
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
|
|
| |
| |