 |
امیدوارم قلبم بی آن که ترک بخورد، تاب بیاورد
|
25 تیر 1388
652 بازدید
|
| |
کریستیان بوبن. ترجمه نگار صدقی.
اهدا به گرداب: خانم فائزه باقرزاده (وب).
|
|
|
|
درخت جلوی خانه است. غولی در نور پاییز. شما درون خانه اید، جلوی پنجره، پشت به درخت، .روی بر نمی گردانید که ببینید هنوز سرجایش هست یا نه. درمورد کسانی که دوست دارید، هیچ وقت مطمئن نیستید: یک لحظه از نگاه کردن به آنها غفلت می کنید ولحظه ی بعد ناپدید شده اند، یا تیره گشته اند. حتی درخت ها هم فرار می کنند. حتی آنها هم خصلت بی وفایی دارند. اما شما به این درخت اعتماد دارید. به حضور روشنایی بخشش اعتماد دارید. چند وقتی ست که جزء دوستان شماست. شما دوستانتان را از آن جا تشخیص می دهید که نمی گذارند تنها بمانید. کسانی که بی وقفه به تنهایی شما روشنایی می بخشند. آری، شما این گونه دوستی یک زن، یک مرد یا درختی این چنین عظیم و پنهان را تشخیص می دهید، همان قدر پنهان که عظیم. این درخت، یکی از ساکنان دهکده ای است که شما هر از گاهی به آنجا می روید تا هیچ کاری نکنید. دهکده ی سن اندراس در ای زر(در جنوب شرق فرانسه). چند قدم پایین تر در دهکده، جلوی یک خانه دیگر، درخت دیگری ست؛ به همان عظمت با رشدی آشفته تر. شما با این درخت هم رابطه دارید. یک سرو. عکسش در کیف پول تان است. این تنها عکسی ست که همراه دارید. گه گاه در طول شکنجه سبک یک سفر، شکنجه سبک یک فقدان، مردم عکسی را از کیف پولشان بیرون می آورند و به شما نشان می دهند. بفرمایید، این ها بچه های من هستند، این زن من. شما جز تصویر این سرو عکسی همراه ندارید. به خاطر توضیحی که در باره اش باید بدهید، به کسی نشانش نمیدهید: این یک درخت است. تازه مال من هم نیست. در باغی ست که متعلق به من نیست.این یک درخت است و روشن ترین چهره ی زنی که این عکس را گرفته است: برای خودش چای می ریخته، وقتی از پنجره کوچک آشپزخانه بیرون را نگاه کرده، این درخت را دیده است. فوراً از آن عکس گرفته و برای من فرستاده، برای این که بگوید این چیزی ست که من امروز دیدم، در فلان ساعت، در فلان طغیان نورماه اوت، در فلان حس قلبم، قلبی که امروز تغییر کرده، قلبی که امروز همانی ست که بود. این دنیا، این چشمهای من است. در فلان ساعت، در فلان روز. این درخت، چند سالی ست که در روابط شماست. آن درخت دیگر، درختی که امروز صبح دیدید، جدید تر است. اولین بار آن را تابستان گذشته دیدید. .زیر شاخسارش چای نوشیده بودید. سایه ای مانند ابر در فنجان چای. امروز ملاقات دوم است، در پاییز. در پاییز، هوا سرد است. شیشه ای شما را از هم جدا می کند. یک شیشه برای جدا کردن شما کافی نیست. حس خوب این درخت، ملایمت وجودش، در خانه پخش می شود و حتی خواب شما را هم در این خانه به خود آغشته کرده است. شب را در این خانه گذرانده اید. امروز این خانه را ترک می کنید. وقتی از پله ها پایین می آیید و وارد اشپزخانه می شوید، مدت ها ست دو زن دیگری که ساکن این خانه هستند، بیدار شده اند. حتی در دشت های اطراف هم قدم زده اند. فنجان قهوه دیگری با شما می نوشند. روبرو، روی دیوار، یک تابلو نقاشی اثر بونارد نصب شده است. خانه ی کودکی نقاش از این جا دور نیست. یکی از زن های جوان درباره تابلو صحبت می کند. لباس هایش همرنگ تابلو اند: رنگ های خفته، نور خوابیده زیر خاکستر، رنگ های تابستان سال گذشته، رنگ های عشقی گمگشته. رد پای بهشت: رز و سوسن. صحبت کردن درباره نقاشی مثل صحبت کردن درباره ادبیات نیست. خیلی جالب تر است. صحبت کردن درباره نقاشی یعنی خیلی زود حرف را تمام کردن، به سکوت بازگشتن. نقاش کسی ست که شیشه بین ما و دنیا را با نور پاک میکند. با دستمال نوری آغشته به سکوت. نقاش کسی ست که بی وقفه برای ما از دنیا عکس می فرستد. عکس های زیاد. خیلی بیشتر از آن که بتوان آن ها را در کیف پولی فشرد و گه گاه با خود بیرون برد: این دنیایی ست که در قلب یک ناشناس می تپد، این قلب یک ناشناس است که در قلب من می تپد. بونارد در1947 در گذشت. آخرین یادداشت اش، در آخرین دفتر چه اش این است: «امیدوارم نقاشی ام بی آن که ترک بخورد، تاب بیاورد. دل ام میخواهد با بال های پروانه به نقاشی های سال 2000 برسم.» آخرین اثرش تصویر درخت بادامی پر شکوفه است. آخرین نفس، تلاشی نهایی: همه چیز را برای آخرین بار دادن، شکوفایی همه چیز در یک آن، رفتن بی افسوس، چیزی در دل باقی نگذاشتن. در برابر مرگ می توان دو واکنش داشت. همان واکنش هایی که می توان در برابر زندگی داشت. می توان با کار، افکار و برنامه های مختلف از آن ها فرار کرد. می توان گذاشت تا اتفاق بیفتند ـ آمدنشان را نوازش کرد، گذرشان را جشن گرفت. مرگ که چیزی درباره اش نمیدانیم، درتاریکی یک اتاق، دستش را روی شانه مان می گذارد. یا درروشنایی دنیا، به صورت مان سیلی می کوبد ـ بستگی به شرایط دارد. بهترین کاری که در انتظار فرا رسیدن آن روز می توانیم انجام دهیم این است که وظیفه اش را سبک کنیم: که تقریباَ چیزی نباشد تا از ما بگیرد. که خودمان همه چیز را داده باشیم. که تنها چند شکوفه ی بادام را بین انگشتانش بگیرد. درخت بادام پر شکوفه در چشمان یک محتضر، در قلب یک محتضر، زیباست. تقریباَ به همان زیبایی درختی که در زندگی ساده سن اندراس، این منطقه روحانی در ای زر، زمزمه می کند. حالا، این زن دوم است که صحبت می کند. داستان جالبی را از اول تعریف می کند. به خاطر دست درد نزد پزشک می رود. دکتر دارو های متعددی تجویز می کند، نسخه های زیاد، تزریقات بسیار در دست دردمند. چندین بار در هفته. چند ماه بعد دکتر اعتراف میکند که این تزریقات به هیچ دردی نمی خورده، که تنها وسیله ای برای اطمینان از بازگشت زن به مطب بوده. در سرنگ ها هیچ بوده است. خلاء، فقدان. عشق بدین گونه آمد، با این حیله گری، در طی ملاقات های متعدد، محبت مرد به زن، محبت زن به مرد: از طریق تزریق مداوم فقدان، آمپول های هیچ. عشق از چه راه دیگری می توانست بیاید. از این راه آمد واز این راه فرارکرد. با خلاء، فقدان. با ترس بیشتر و بیشتر دکتر. ترس از صدمه زدن به کانون خانواده اش، به نمودش، به خدا، پدر، به همه چیز و هیچ چیز. چندین هفته است که خبری از خودش نمی دهد. زن از این ماجرا رنج می کشد.رنجی که درمان قابل تصوری ندارد. در نقاشی لحظه ای فرا می رسد که نقاش می داند تابلویش تمام شده است. چرایش را نمی داند. تنها به ناتوانی ناگهانی اش از ایجاد هر گونه تغییردر تابلو معترف می شود. تابلو ونقاش وقتی از هم جدا می شوند که دیگر به هم کمک نمی کنند. وقتی که تابلو دیگر نمی تواند به نقاش چیزی ببخشد. وقتی که نقاش دیگر نمی تواند به تابلوچیزی ببخشد. یک اثر وقتی تمام می شود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق می رسد. بونارد این لحظه را همیشه به تعویق می انداخت. درمورد تابلوی درخت بادام پرشکوفه، دربستر مرگ از یکی از دوستان اش می خواهد که در آن تغییری دهد: آن سبز خوب نیست. سمت چپ، با زرد طلایی بپوشانش. درمورد یکی دیگر از تابلوهایش، درنمایشگاهی در پاریس یادداشتی می فرستد و درخواست می کند که پرنده ی سبز بر بوم را خفه کنند، با رنگ قهوه ای بپوشانندش. زنی که امروز صحبت می کند، در برابر عشقش مانند نقاش است در برابر تابلویش؛ در خاتمه دادن دودل است. مدام می خواهد چیزی را اصلاح کند، می خواهد لحظه ای تنهایی را به تعویق بیندازد. کلماتش در حقیقت برای شما بیان نمی شوند، برای خودش هم بیان نمی شوند. در اتاق می چرخند تا پناهی در خارج بیابند، در درختی که در آن نور جاریست. در پرنده ی سبز کوچکی که نمی توان کشت. اکنون با دقت یک نقاش به این زن نگاه می کنید، دستانش روی میز، این سکوت در چشمانش، این فریادِ تمام زنان عاشق: امیدوارم قلبم بی آنکه ترک بخورد، تاب بیاورد...
X
|
| |
|
پارسال
ترانه ا
:
داستان قشنگیه. لبریز از احساسات.
|
|
|
| |
|
 |
|
|
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
|
|
| |
| |