چندی پیش مناقشهای با یکی از دوستان (فریاد آرام ) بر سر این که «آیا میتوان از مفهومی به نام روشنفکری دینی سخن گفت؟» و «اصلا خصوصیات روشنفکر و به تبع آن روشنفکری دینی چیست؟» پیش آمد.
از نظر ایشان کنار گذاشتن سنت و فرهنگ و نگاه دینی به جانب مسائل (در فرهنگی که دین هنوز غالب است) تنها راه برای ترقی و پیشرفت کشور است ونگرش دینی به سمت مسائل سبب هرچه دیر به وقوع پیوستن این پیشرفت میشود. و به همین دلیل هر گونه نظریهپردازی روشنفکرانهی دینی کاری بیاساس است.با تاکیدی که بنده بر فرهنگ و زبان دارم (به تأسی از ویتگنشتاین) سعی خواهم کرد دلیل تاکیدم بر مدرنیته بومی که رنگ فرهنگ ایرانی را داراست وبه تبع آن روشنفکری برخاسته از فرهنگ غالب جامعه یعنی فرهنگی دینی (متاسفانه روشنفکران خود را از فرهنگ عامه جدا میکنند و به نظرم مطالعهی فرهنگی و اجتماعی عمیقی در این زمینه باید انجام شود) ایرانی را توضیح دهم.
1
مفهوم واژه روشنفکری چیست؟ و آیا میتوان مقولهای به نام روشنفکری دینی را جدی گرفت؟ آیا روشنفکران دینی شخصیت و تشخص هویتیشان را از جامعهی عقلمحور گرفتهاند؟ از همه مهمتر، آیا ما باید برای رسیدن به مدرنیتهای ایرانی «روشنفکری»ای از نوع ایرانی داشته باشیم؟ و آیا لازمهی این روشنفکری، سکولار بودن است؟ (مقصود از سکولار بودن اینجا به معنی قوی کلمه است، نه به معنی ضعیف آن. سکولار ضعیف یعنی خواهان جدایی نهاد دین از نهاد سیاست و به این مفهوم، خود من سکولار هستم. اما سکولاریته به این مفهوم که انسان ذهنش را از هر گونه موضوع مقدس پاکسازی کند، سکولاریته به مفهوم قوی است.) پرسشی هم که در پیاش میآید این است که آیا روشنفکر باید ذهنش را از دین پاکسازی کند؟ که در این صورت مفهوم روشنفکری دینی مفهومی پارادوکسیکال میشود. بهتر است اول ببینیم اصلا تعریف مفهوم روشنفکری چیست؟
اندیشمندان مختلف تعاریف مختلفی از روشنفکری ارائه دادهاند. گرامشی با نگاهی بدبینانه روشنفکران را کارشناسان مشروعیتبخشی میداند که ضربآهنگ تحولات اجتماعی را کنترل و اقتدار سرآمدان حکومتی را حقانیت میبخشند. الوین گولدنز آنان را جمعیتی «گفتاری» میداند که یک فرهنگ گفتمان انتقادی را در جامعه رواج میدهند. مانهایم روشنفکران را ایدئولوگهای طبقات مختلف میداند که یک «طبقه در خود» به شمار نمیروند. ماکس وبر میگوید آنها کسانیاند که به سبب ویژگیهایشان دسترسی خاصی به دستاوردهای مشخصی که ارزشهای فرهنگی هستند دارند و رهبری جامعهی فرهنگی را غصب کردهاند. ادوارد سعید میگوید: روشنفکر کسی است که در برابر قدرت از حقیقت دفاع میکند. اما شایدوجه مشترک همه آنان که «روشنفکر» نامیده میشوند را «طلب و جستجوی مدام معرفتی و کوشش مستمر برای دستیابی به ظرفیتهای معنایی و اندیشهای جدید» (به تعبیر علی پایا) در نظر گرفت در این صورتبندی مفهوم روشنفکر مثل همه مفاهیم دیگر یک «دال» شناور و تهی است که میتواند در بستر و زمینهی گفتمانهای مختلف تکرار شود و به مدلولهای مختلف دلالت کند (در تعبیری لاکلاوی).چرا که در طول تاریخ یکی از نقشهای مهمی که روشنفکری برای بشریت انجام داده «سنتز سازی» است؛ یعنی متبلور کردن تجربهی یک جامعه و ایجاد یک سنتز فکری که وقتی افراد جامعه به آن نگاه میکنند بتوانند خلاصه و کلاسهای از تجربهی خودشان را در آن سنتز ببینند. این تکاپوی دائم و تلاش برای دستیابی به ظرفیتهای معنایی و این سنتز سازی به شیوههای مختلف تحقق مییابد و جلوههای نظری و عملی متنوعی به خود میگیرد. شماری از کسانی که به صفت روشنفکر موصوف میشوند عقل نقاد را در تکاپوهای معرفتی بر صدر مینشانند و با مددگیری از توانائیهای آن همه امور از جمله توانائیهای خود عقل نقاد را مورد وارسی و موشکافی قرار میدهند و میکوشند با عرضه مدلهایی واقعیات پیچیده را فهم کنند و راههای برونشد از تنگناها و بنبستها و دشواریها را بیابند. برخی دیگر از روشنفکران احیانا، در عین آن که برای عقل اهمیت قائلند، به آنچه که از رهگذر تجربههای شخصی کسب می کنند وزن معرفتی بیشتری میبخشند. گروهی از روشنفکران به طغیان علیه عقل برمیخیزند و عواطف و احساسات و اراده را راهنمای عمل خود قرار میدهند.
اما روشنفکران، در معنای دقیق کلمه، حاملان و نمایندگان مرجعیت اجتماعی به شمار میآیند و به این اعتبار، در برابر سیاستمداران و «متخصصان» جای میگیرند که مراجع سپهر تعاملات سیاسی و سپهر دانشها و فنون تخصصی هستند. روشنفکر در تلاش است تا فهم بهتر و عمل بهتر و اراده نیک را محقق کند و «روشنفکر دینی» کسی است که روشنفکری و دینداری را به شیوهای متلائم با یکدیگر همراه کرده است. اما از آنجا که هم «روشنفکری» و هم «دینداری» به انحاء مختلف تعریف میشوند میتوان انتظار داشت که اصناف متنوعی از «روشنفکری دینی» به منصهی ظهور رسیده باشد. البتهاطلاق عنوان «روشنفکر دینی» امری دلبخواهی نیست و به عبارت دیگر «روشنفکری دینی» لفظی نیست که شباهت میان مصادیق آن از سنخ «شباهت خانوادگی»، آنگونه که ویتگنشتاین میگفت باشد. رشتههایی واقعی میان روشنفکران دینی پیوند برقرار میکند و آنان را با این مشخصههای اصلی میتوان از دیگران بازشناخت. از جملهی این مشخصهها آن که روشنفکران دینی در تکاپوی مستمر برای گستردهتر ساختن ظرفیتهای نظری خود هستند. این افراد دغدغههای اصیل انسانی دارند و میکوشند با توانائیهای ذهنی و ادراکی خود پاسخهایی درخور برای این دغدغهها ارائه دهند. به عنوان نمونه، آن دسته از روشنفکران دینی که به ظرفیتهای عقل نقاد توجه دارند، بر آموزه اخلاقی ترویج امید و پرهیز از پراکندن روحیه ضعف و ناامیدی و بیعملی تاکید دارند، در این نگرش بیش از آن که بر تمامیتی قدسی تکیه شود بر خوانشهای مختلف بر امر قدسی تاکید میشود. درک این گروه سیال،عصری، و تاریخی، نسلی و تکاملی از پدیدهها، مقولات، و مفاهیم است. و فهمی نوشونده از وحی ارائه میشود (مانند نگرش سروش). در این منظر جامعه و انسان مدام باید خودش را با سطح معرفت عصری از دین تناسب دهد.
گروهی دیگر بر ظرفیت وحیانی توجه دارند سعی دارند انسان عصر مدرن را مانند پیشترها در برابر یک واقعیت قدسی قرار دهند؛ یعنی همان چیزی که پدیدارشناسی «اتو» میگوید. در این فضا وابستگی مطلق، شور و شوق به بیکرانه (به تعبیر ماخر) و امر قدسی و مینوی (به تعبیر اوتو) با نوعی وارستگی از تعقل غیرقدسی همراه میشود. در این فضای گفتمانی تعقل نهایتا یک امر قدسی شمرده میشود و معرفت نیز به طور قطع با امر قدسی و تحقق آن در وجود شخص متعلم مربوط میشود. در چنین فراگفتمانی نمیتوان به انسان در برابر جهان و جهان در برابر انسان فکر کرد. نمیشود به رابطهی بیواسطهی سوژه و ابژه اندیشید. نمیتوان در گزارههای جدی آن تردیدی روا داشت و در مدعیات آن تجربه و آزمون را جاری کرد و بیطرفانه و غیرعاشقانه و عاقلانه با جهان رابطه برقرار کرد. (این برداشت به نظرم با این که با توجه به کاستیهای عقل به وجود آمده، اما بهتر است در ساحت فردی باقی بماند چرا که قابل تسری به همه جامعه نیست وبه غایت فردیست.)
در همین جاست که مسألهی زمینه و شکل زندگی و تاثیرش بر دین و سنت و مدرنیته و تجدد و ایجاد سنتزی از آن دو بروز میکند. و برای رسیدن به پرسشهایی که در باب روشنفکری دینی در ابتدای بحث عرض شد بهتر است تمهیدی نظری از ویتگنشتاین برای روشنتر شدن قضیه، عنوان کنیم...
ادامه مطلب را در صفحه بعد بخوانید.